تبليغاتX
::. ریتم.طپش لحظه ها در کالبد زمان .::

 

 

: درباره وبلاگ

 

این وبلاگ در مورد 9 تا فرشته هست.
9 تا فرشته که ترانه عشق و می خونن!!!


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

دی 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384

 

: پیوندها

 

.عشق آخر.
  گروه آریان.
  شایان موزیک.
  ترانه . موزیک
  آریان و آریانی.
  حرفای نی نی سحری.
  موسیقی و ترانه های باحال.
  شب 14.
  3 سوت .
  کسی مثل تو.
  همدم غروب.
  تنهاترین تنها.
  شبهاي باروني.
  خزان آرزوها
  مرد قبیله
  کفشهای غمگین عشق
  دانلود فیلم های تلویزیون
 

 

: موسیقی

 


 

: لوگوی دوستان

 

 

 
 

لوگوی اين کلبه

 

 

 
 
جز بيکسی ، چه کسی هست؟؟؟؟؟

نميتونی بفهمی چقدر به يکی نياز دارم که باهاش حرف بزنم.!!!!!!!!!!!!!

 بغض و سکوت داره خفه ام ميکنه!!!!!!!

اما جز بيکسی ، چه کسی هست؟؟؟؟؟

آخه خداااااااااااااااااااااا....... چرا يکی به حرف من گوش نميده!!!!!! چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کيه که ميدونه يه آدم چه حالی داره وقتی تمام وجودش لبريزِ نفرت از کسی باشه که تمام عشق و زندگيته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
سفارشی...

 از طرف دوست گلم تقدیم به زهرا امیرابراهیمی

-----------------------------

دوتا چشم آهنین                         توی شهرپرزغوغا وهراس

  پی کشتن سپیدی وخزون گل یاس

همه سرگرم دغل                        مست قانون گناه

زیرپا صدای حرمت                    پشت سرحرف خطاس

حرف رفتن تا ته وادی شک           حرف تردید ونگاه پرترک

صحبت ازشکستن مرزحیا             زیرپا گذاشتن اقاقیا

حرف تصویرتوهم بی هراس          بردن حرمت ناموس خداس

گفته ها چه بی تکلف                    تهمتا چه نابجاس

واﮋه گرم شرافت                         یه کلام بی صداس

اینه رسم آدمیت آدما ؟                   اینه مردونگی قوم خدا ؟

مسلک زرتشت وقوم آریا               پاس عفت،پاس غیرت، تا فنا

گفت نیک،پندارنیک،کردارنیک       دل تهی ازکینه انسان نیک

صحبت ازایجاب حرف مرتضاس     مسلمی ازغصه میرد هم رواس 

غصه تاریخ ومردان کهن               اینک ازمردی نمانده،جزسخن

روزگاری مرد میدانهای سخت         حال اوخود،پایه غیرت شکست

حیثیت بازیچه دست کسان              حرف مردم گشته واجبترزنان

کو،یلان حافظ مشرق زمین؟            پاسداران حریم سرزمین 

رستم وآیین حفظ مرزها                 مرزایران،مرزانسان وخدا

بحرحافظ ،شط مولانا وموج             راه پروازتفکرتا به اوج

رخصت اندیشه تا حدعیان              چشم بستن بردهان دیگران

گفتگوی فکرواحساس وشعور           فرصت درک وتعقل تا به گور

وارثان هیبت ایران زمین                پارس گویان غیورسرزمین

فارغ ازهرنوع نگاه ورنگها              فارغ ازهرنوع نژاد ولهجه ها

یادمان باشد به حفظ نامها                 هم وطن،ناموس تو،ناموس ما

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
"چشم مادر"(داستان)

¤ روز مادر بر تمامی مادران مبارک باد ¤

 

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت... یه روز اومده بود  دم در مدرسه كه  منو به خونه ببره خيلي  خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

  روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....

  دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم   سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو   وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر  سرش داد زدم  :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا!

 اون به آرامي جواب داد :اوه  خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر  ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه    ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .  بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده   اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من تو اون نامه نوشته بود:

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم    آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم    بنابراين مال خودم رو دادم به تو  براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من  دنياي جديد رو بطور كامل ببينه    با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت...

 

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
دیدار با خدا در روز سرد زمستانی...( داستان)
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند:
«اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا»
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: «من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم.»
پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به اميلي گفت: «خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟»
اميلي جواب داد: «متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.»
مرد گفت: «بسيار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: «آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد»
وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:
«اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدا»
| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
10 سال انتظار برای 55 روز با هم بودن...
از در يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو مگذرونن... سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف میزدند .

اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن. حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت...از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن.

هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن ... اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد ...

 ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ ... و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن ...

هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.

پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر .

… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…من امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود . خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو ببينه . ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت. اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده. 

 ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مصادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه ...

یه دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن. صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه. 
 اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!! و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من...

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
قلب ماسه ای ( داستان )

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که که دلش میخواست

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
مزرعه سیب زمینی... ( داستان )

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

نتيجه اخلاقي
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
اسب سفید و.... (داستان)

تصور کنيد که پسري به اسم نيما با دختري

به اسم سارا آشنا ميشه. ازش دعوت ميکنه که

با هم برن کنسرت مثلاً گروه آريان؛ سارا هم

قبول ميکنه. با هم ميرن کنسرت و بعد از

کنسرت هم ميرن با هم کيک و بستني ميخورن

و کلي حرف ميزنن و به هر دوشون خوش

ميگذره. چند شب بعد نيما دوباره سارا رو براي

شام بيرون دعوت ميکنه و با هم ميرن يه

رستوران خوب مثلاً سورنتو... اونها به اين قرارها

و رفت و آمدها ادامه ميدن تا اينکه کم کم

احساس ميکنن به هم علاقه دارن و يکي دوتا

بوس بينشون رد و بدل ميشه... (و به تدريج به

کيفيت و کميت اين بوسه ها اضافه ميشه)

 

شب که هر دوشون سوار پرايد سفيد رنگ نيما

(البته مال پدره نيما), از جشن تولد يکي از

دوستاي سارا برميگشتن و اتفاقاً داشت بارون هم

مي اومد, يه موضوعي به نظر سارا ميرسه و

فوراً اونو به زبون مياره : "نيما, هيچ دقت

کردي که الان درست شيش ماهه که منو تو با

هم آشنا شديم؟!". سکوت سنگيني ماشين رو فرا

ميگيره. به نظر سارا اين سکوت وحشتناک مياد؛

با خودش فکر ميکنه "واي خدا, فکر کنم خراب

کردم! از دستم ناراحت شد. حتماً الان داره

فکر ميکنه که من ميخوام مجبورش کنم که

بياد خواستگاريم. خوب, اگه اينو بخوام که چيز

بدي نخواستم! شيش ماهه با هم دوستيم. خوب من

يه دخترم, تا آخر دنيا که نميتونم اينجوري

ادامه بدم. از آينده ميترسم... دلم ميخواد نيما

ماله من باشه. دوسش دارم! اونم منو دوست

داره... يعني اميدوارم دوست داشته باشه..."

 

حالا ببينيم نيما داره به چي فکر ميکنه :

"الان چه ماهي هستيم؟!... آذر؟! آره درسته.

دقيقاً شيش ماهه اين ماشين رو گرفتيم. اين

احمقا تو کارخونه معلوم نيست دارن چکار

ميکنن!؟ ماشين شيش ماهه بيشتر کار نکرده,

همه جاش داره اوراق ميشه. از روز اولش n تا

ايراد داشت. ماشين نو رو برديم 300 تومن خرجش

کرديم تا راه افتاد. بعدش ميگن داريم به

خودکفايي ميرسيم. اون از گيربکسش که صدا

ميداد, اون از شيشه بالابرش که خراب بود, الان

هم که عقربه سرعت سنجش داره بازي در مياره..."

نيما واسه تست کردن سرعت سنج يکي دو بار

ناگهان شتاب ميگيره و ترمز ميزنه؛ طوري که

سارا مجبور ميشه دستشو به داشبرد بگيره؛ اما

جرات نميکنه حرفي بزنه.

 

سارا در حال فکر کردن : "عصباني شد!!! عجب

غلطي کردم اين حرفو زدم... الان داره فکر

ميکنه يه جوري منو از سرش باز کنه. نه!

اگه نيما نباشه من ميميرم! نميتونم دوريشو تحمل

کنم... بايد ازش معذرت بخوام تا دير نشده...

آخه دختره خل! اگه دوستت نداشت که شيش ماه

بخاطرت واي نميساد. خوب الان هنوز وضعيتش مشخص

نيست, نميتونه بياد خواستگاريت, تو هم چه

انتظاراتي از اين بيچاره داري؟! پسر به اين

ماهي رو ديگه از کجا ميخواي گير بياري؟

اصلاً با بقيه قابل مقايسه نيست, هم تو اخلاق

هم تو تيپ... نديدي تو مهموني چشم بقيه دخترا

داشت درميومد!؟ اون لادن با اون همه چسان

فسان اومده بهت ميگه "اين تام کروز رو از

کجا پيدا کردي؟". بعد تو مياي به همين راحتي

خرابش ميکني؟ خاک بر سرت..."

 

نيما : "نه خير, سرعت سنج مرخصه! فردا صبح بايد

ببرم ماشين رو تعميرگاه... بابا اگه ببينه ميگه

تو يه کاريش کردي. به من چه, 100 دفه گفتم

خسيس بازي رو بزارين کنار, يه پژو ثبت نام

کنيم, هم دردسرش کمتره, هم جلو سر و همسر

يه کلاسي بزاريم. امشب موقع خداحافظي دم در

فقط من و يه نفر ديگه پرايد داشتيم. همه

پژو و دوو و پاترول... خوب ضايس ديگه!

اصلاً اين بابا تو همه چي خسيس بازي در

مياره... بهش گفتم که گوشي سامسونگ ديگه از

مد افتاده, بيا يا زيمنس بخر يا موتورولا... از

لج من رفته يه گوشي خريده عين کتلت! بعدش

ميگه ميخواي بخواه نميخواي نخواه... اين گوشيها

بغل ساختمون مخابرات هم آنتن نميده!"

 

سارا در حالت نگراني شديد : "اي واي! اين چرا

اينجوري شد!؟ تا حالا رنگش انقدر قرمز نشده

بود... چکار کنم!؟ الان ازش معذرت بخوام؟!

نکنه يه چيزي بگم, يهو جوش بياره...نيما,

بخدا من تورو همينجوري دوست دارم, اصلاً لازم

نيست بياي خواستگاريم... همينکه کنارتم احساس

خوشبختي ميکنم... هر چي بگي گوش ميکنم, فقط

توروخدا آروم باش!... حالا فهميدم جريان چيه!

حتماً تو مهموني ديده که من دارم با منصور

حرف ميزنم... خوب بابا, درسته قبلاً من و منصور

دوست بوديم, اما الان هيچي بينمون نيست. اون

جريان تموم شد و رفت. اصلاً منصور در مقابل

تو آدم نيست, با اون دماغ گنده و موهاي سيخ

سيخيش... الان تو فکر ميکني من منتظرم يه

نفرم که سوار يه اسب سفيد بياد خواستگاريم,

اما باور کن من فقط ميخوام با تو باشم..."

در اينجا سارا کاملاً بغض ميکند!!!

 

به جلوي در خونه سارا ميرسن و سارا که

ديگه نميتونه جلوي اشکاشو بگيره به سرعت ميگه

: "نيما ازت معذرت ميخوام, بخدا دوستت دارم, منتظر

هيچ کس هم سوار اسب سفيد نيستم!" و گريه

کنان در رو ميبنده و به سرعت به طرف در

خونشون ميدوه و در رو باز ميکنه و ميره تو!

نيما يه کمي تعجب کرده, ميخواد پياده شه و

بره دنبالش اما چون داره بارون مياد بيخيال

ميشه و با خودش فکر ميکنه "فردا که از

تعميرگاه برگشتم بهش زنگ ميزنم" و گاز ميده

و ميره...

 

فرداي اون روز سارا به يکي دو تا از صميمي

ترين دوستاش زنگ ميزنه و کل ماجراي شب قبل

رو مو به مو و با تمام جزئيات براشون تعريف

ميکنه, اونا به مدت 4 ساعت و نيم پاي تلفن

به تحليل و بررسي روانشناسانه ماجرا ميپردازن و

مساله رو از تمام زواياي مختلف تحليل و بررسي

ميکنن, Email ميزنن و ازش راهنمايي ميخوان و

ساراي بيچاره حدود يه هفته سر اغŒن اين قضيه

حرص ميخوره و گريه زاري ميکنه ...

 

و اما, فرداي اون روز نيما تو تعميرگاه, خيلي

تصادفي با منصور که قبلاً گفتيم با سارا دوست

بوده روبرو ميشه. اين دوتا که تو مهموني کلي

با هم رفيق شده بودن, شروع به گپ زدن و

از اينور انور گفتن ميکنن و صحبت کم کم

به دخترها و بعد به سارا ميکشه و بعدش

ناگهان نيما ميپرسه : "منصور, تو که سارا رو

خيلي وقته ميشناسي, بگو ببينم سارا قبلاً اسب

داشته؟

 

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
کسی که هزار سال زيسته بود....

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی.

نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.دادزد و بد وبيراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، اين بار خدا سکوتش را شکست و با صدايی دلنشين گفت:

عزيزم بدان که يک رزو ديگر را هم از دست دادی!

تمام روز را به بد و بيره و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.

لابه لای هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز چه کاری می توان کرد.....؟

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد.

و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت

                                                  حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند ، می ترسيد راه برود، زندگی از لای انگشتانش بريزد.

قدری ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگاهداشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سرو رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشيد بگذارد و می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روی چمنها خوابيد، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد  و به  آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

                     او درگذشت ، کسی که هزار سال زيسته بود.

 

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
یه ترانه باحال برای عاشقا و غیر عاشقا....
سلام دوستای گلم یه ترانه میزارم دانلود کنین به اسم الهی نمیری....واقعا" محشره... حجمش هم کمه ... خیلی خیلی خیلی زود دانلود میشه....

دانلود الهی نمیری...

منبع: آهنگهای روز با داداشی احسان

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
انتظار در گور ( داستان )
 

سال سوم دبيرستان بودم كه با اينترنت آشنا شدم. با سارا دوست صميميم تا صبح پشت كامپيوتر بوديم و با اين و اون كل ميذاشتيم و صبحش تو دبيرستان از كارها و سر كار گذاشتنامون كلي ميگفتيم و مي خنديديم. اون سال كارم شده بود سر به سر اينو اون گذاشتن بعدش هم ريسه رفتن و خنديدن با سارا تو دبيرستان.

به طور كلي درسام خيلي افت كرده بود. همه تعجب كرده بودند كه بهاره شاگرد زرنگ مدرسه چرا بايد اينجوري شه؟؟!! ولي من كه ديگه معتاد شبكه و مخصوصا چت و مخصوصا سربه سر گذاشتن با اينو اون شده بودم گوشم به اين حرفا بدهكار نبود.

هميشه مامان بابام ميگفتن: بهاره جان! امسال رو كه زدي به اون درش اما دخترم ساله ديگه تو كنكور داري بيشتر به درسات توجه كن.... و من ميگفتم:چشم.... اما فقط ميگفتم عملم صفر بود.

ساله سوم دبيرستان رو با هر دردسري كه بود تموم كردم و رفتم پيش دانشگاهي. ديدم همه دارن درس ميخونند حتي سارا...به خودم اومدم و چسبيدم به درس خوندن. زياد تو شبكه نميرفتم اما وقتي ميرفتم بيرون اومدنم با خدا بود.

تويه يكي از همين شبها كه طبق معمول كل كل كردنم گل كرده بود با پسري آشنا شدم به نام امير. امير دانشجو بود و مشهد درس مي خوند. چند باري كه باهاش چت كردم ديدم نه نمي تونم مثله بقيه با هاش رفتار كنم . نميدونم چي شده بود ولي هر چي بود اينو ميدونستم كه عاشق شخصيتش شده بودم.

دو ماه كه گذشت ديدم اي دل غافل!!! يك دل كه نه صد دل عاشق امير شده بودم و به هيچ وجه نميتونستم ازش دل بكنم. روز و شبم شده بود امير امير امير.....

اما بايد چه كار ميكردم؟ من تويه شهرستان و امير اونجا!! اين فاصله ي لعنتي رو بايد چي كارش ميكردم؟!! بعضي وقتا با خودم ميگفتم: بهار ديوونه شدي. عاشق شدي اونم عاشق يكي كه با هات فاصله داره؟؟ آخه دختر تو هم آدمي؟؟!!

نمي دونستم بايد چي كار كنم كه يك دفعه يه فكر مثل جرقه زد تو كله ام.... دانشگاه.... من با قبوليم تو دانشگاه ميتونستم برم پيشه امير. و از همون روز درسامو جدي تر گرفتم...

بهار جان..

جانم..

چطوري با درسا خانوم؟؟

ااي... اگه فكر و ذكر بعضي ها بذاره..

نه ديگه بهار. نشد. تو بايد بياي اينجا پيشه خودم

وااي امير خيلي خوب ميشه

آره بهارم.. بهتر از اينم مگه ميشه؟؟ ميياي پيشم تو يه شهر تو يه دانشگاه

برام دعا كن امير

دعا ميكنم نه واسه دانشگات

پس واسه چي؟؟؟

واسه خوشبختيت بهارم.... آخه خيلي دوست دارم...

شش ماه بود كه همه ي وجودم فرياد ميزد امير. درس ميخوندم اما هواسم پرت بود.نميتونستم خوب تمركز كنم.هر جوري بود با هر بدبختي ميخوندم اما هيچ اميدي نداشتم به اينكه بخوام دانشگاه قبول شم اونم مشهد. هر روز كه به كنكور نزديكتر ميشدم اضطرابم بيشتر ميشد . با دادن كنكور همه چيز معلوم ميشد. اما من كه ميدونستم كم كاري كردم نميخواستم هيچ چيز معلوم بشه هيچ چيز....

كنكور سراسري رو دادم اما اصلا خوب نبود.. دلمو به آزاد خوش كرده بودم اما اونم.....

واسه دادن كنكور رفتم مشهد. دوست داشتم برايه يك بار هم كه شده مرد افسانه هامو ببينم.. ولي اي كاش نميديدمش.. اگه اون روز نميديدمش شايد ميتونستم زودتر و راحت تر فراموشش كنم...

واااي بهار اصلا باورم نميشه تو كنارمي...

منم امير...

راستي با كنكورت چي كار كردي؟؟ من منتظره اومدنتم ها.

خوب نبود امير!! اصلا خوب نبود..

اي بابا!! ولش كن. سرتو بگير بالا دختر. اينكه ناراحتي نداره...

بهاره...

جانم...

بخند واسه اميرت.. نميخوام هيچ وقت ناراحت ببينمت... تو كه نميدوني.. من عاشق خنده هاتم بهارم....

اون روزو يادم نميشه. كاش اون روز دوباره تكرار ميشد. كاش هيچ وقت اون روز پاياني نداشت... كاش...

نزديكايه اعلام نتايج بود . خيلي دل نگرون بودم. امير هميشه بهم اميد ميداد. آرومم ميكرد... اما من كه ميدونستم با اعلام نتايج چي به سرم ميياد از درون مي سوختم و مي سوختم.....

روز اعلام نتايج رو خوب يادمه .... همون چيزي شد كه ازش ميترسيدم... متاسفانه نتونستم قبول شم و مهر شكست خورد تويه دفتره دلم...

بهاره..

جانم...

ناراحت نباش

نه امير ناراحت نيستم...

مگه همه همون سال اول دانشگاه قبول ميشن؟ يكيش خود من...ان شا الله ميخوني واسه ساله ديگه..

نه امير!! نميتونم

چي رو نميتوني؟؟

دوباره خوندنو..

پس مي خواي چي كار كني؟؟

مي خوام بميرم...

ااا !! بهاره چه زود جا زدي دختر. مگه تو به من قول ندادي ميياي پيشم؟؟

چرا..

پس چي شد؟؟ زدي زيره قولت؟

نه اما....

اما بي اما... امسال ديگه مثل پارسال نميشه... ميشينيم با هم درس ميخونيم. چطوره؟؟

اما چه جوري؟؟ من اينجا تو اونجا..

چه ربطي داره بهارم؟؟ مهم قلبايه مايه كه كناره همه. درسته؟؟

آره..

پس بگو بسم الله..

بسم الله...

از اون روز به بعد دوباره شروع كردم به خوندن. جدي تر از پارسال.امير هم بهم كمك ميكرد . هم تو درسام هم تو آروم كردن و اميد دادن بهم.

يك سال انتظارم در يك چشم به هم زدن به سر رسيد . دوباره شد وقت كنكور. ولي اينبار مصمم تر و جدي تر از پارسال.

رفتم واسه دادن كنكور مشهد. دوباره به آرزويه ديرينه ام رسيدم...

سلام امير..

سلام بهارم. چقدر خانوم شدي. ميدوني يك ساله نديدمت؟

خوب آره تو هم خيلي بزرگ شدي.... واي امير ببين پارك هم كلي عوض شده..

آره بهارم همه چيز عوض شده غيره يه چيز..

چي امير؟؟

عشق من به تو......

با امير تويه پاركي كه همه ي خاطراتم توش بود گفتيم و خنديديم. مثله دو تا پرنده ي عشق.اصلا به اطرافمون توجه نداشتيم. اونقدر جذب همديگه بوديم كه به كل فراموش كرده بوديم كه عقربه هايه ساعت ما رو به جدايي و وداع تهديد ميكنند....

واي امير! ساعت چنده؟؟؟

ساعت 9

امير من بايد برم..

آخ! چه بد. كاش نميرفتي...

ميرم امير اما قلبمو با تمومه خاطراتش رو اينجا رو همين نيمكت جا ميذارم...

بهاره..

جانم...

بذار يه بار ديگه به چشمات نگاه كنم... ميترسم ديگه نتونم اين چشما رو ببينم.....

و هر دو در حاليكه اشك ميريختيم از هم دور شديم...

به روزهايه اعلام نتايج كنكور نزديك ميشدم... بازم دلهره بازم ترس...امسال بايد چي كار ميكردم؟ اگه امسالم نشه برم پيشه امير چي؟؟ خدايا بهم كمك كن....

روز اعلام نتايج بود.. دستام ميلرزيد...قلبم به سرعت ميزد.... پاهام رمق نداشت كه منو برگردونن خونه.... بايد خوشحال مي بودم يا ناراحت؟؟ نميدونستم.... فقط اشك ميريختم و اشك ميريختم...

دم خونه كه رسيدم مامانم در و باز كرد... چشمايه خيس و اشكبارم رو كه ديد فهميد كه امسالم قبول نشدم.... روزنامه رو از دستم گرفت و من همون جا نشستم رو زمين.... كه يهو مامانم داد زد: بهاره.. دخترم مباركه! تو كه قبول شدي .... اما با اين حرفش دلم بيشتر داغ برداشت و صدايه گريه هام بيشتر شد.....

قربونت بشم مادر... گريه هات گريه ي خوشحاليه ميدونم.... اما نه نبود گريه هام گريه ي خوشحالي نبود... گريه ي جدايي بود...

بله! من دانشگاه قبول شده بودم اما نه مشهد.. شيراز...

سلام امير..

سلام خانوم مبارك باشه

چي؟؟؟

قبوليت ديگه يادت شده؟؟

آهان ممنون.....

خوشحال نيستي؟؟

نه!!

چرا؟؟

چون.......

گريه نكن بهارم... گريه نكن..

چرا پس خودت گريه ميكني؟؟

من واسه خاطره اينكه الان دارم ميفهمم چه گلي رو از دست دادم....

و اون شب تا صبح فقط گريه كرديم و گريه كرديم و گريه.....

بهار زود باش..

باشه مامان

اگه دير بجنبي به پرواز نميرسيم ها

حالا نرسيم مگه چي ميشه؟؟

اي بابا انگار اصلا دوست نداري بري دانشگاه؟؟

هم آره هم نه..

من كه نفهميدم چي ميگي دختر

هيچ كس نميفهمه من چي ميگم... هيچ كس..

وارد دانشگاه شدم. اما بدون هيچ ميل و رغبتي.. ديگه هيچ چيز برام مهم نبود. نه دانشگاه نه درس.....

روز و شبم رو با غصه و آه و درد به پايان ميرسوندم.. هنوزم نميتونستم باور كنم كه اينقدر راحت از امير جدا شدم....

يك سال از درس خوندنم تو دانشگاه گذشته بود. با كسي زياد دوست نميشدم.... هيچ همدم و همرازي نداشتم... مي رفتم و مييومدم.... به هيچ كس و هيچ چيز توجه نداشتم...شده بودم يك مرده ي متحرك كه جز برايه مرگ زندگي نميكنه...

الو! سلام مامان..

سلام دخترم خوبي؟

نه مامان دارم دق ميكنم..

چرا دخترم؟

از تنهايي... از دوري..

گريه نكن بهارم... گريه نكن.. بابات برات درخواست انتقالي داده.. خدا بزرگه دخترم..

مامان.. بابا يك ساله درخواست داده مگه تا حالا موافقت شده؟؟

نه مادر اما غصه نخور.. توكلت به خدا...

جز اين كار بايد چه كار كنم؟؟

دايي ات گفته شايد بتونه كاره انتقاليتو درست كنه...

نه مامان فكر نكنم آگه ميخواست تو اين يكسال ميشد..

خوب مامان من بايد برم كلاس دارم... خدا حافظ

خدا نگهدارت دخترم....

ديگه كلا اميد بستنم هم به انتقاليم رو از دست داده بودم.... مي دونستم درست نميشه... واسه همينم خودمو سپردم به دست بازي سرنوشت...

سلام بهار

سلام مينا

نميياي بريم؟؟؟

كجا؟

دفتر آقايه اسحاقي.. ميخوام ببينم از انتقالي ها خبري شده يا نه

برو بابا مينا... الان يكسال و نيمه كه ميريم و مييايم اما مگه خبري شده؟؟ من كه حوصله ندارم . تو برو

باشه پس فعلا

خداحافظ....

دلم بد جور گرفته بود. بغض راهه گلومو بسته بود. دوباره ياده اميرم افتادم. آه امير تو الان كجايي؟؟ راهمو كج كردم رفتم شاه چراغ. تا صبح نشستم و اشك ريختم و با خدا حرف زدم... اصلا نفهميدم كه چند ساعت اونجا بودم فقط يادمه وقتي اومدم از حرم بيرون آفتاب از پشت كوهها به آدما سلام ميكرد.

بهاره..... بهاره...

سلام مينا

سلام. كجا بودي؟؟

هيچي رفته بودم زيارت

تنها تنها؟؟؟

حوصله ندارم مينا ولم كن

بهار بهم چي ميدي؟؟

منظورت چيه؟؟

اينكه بهم يه چيزي بده تا بهت بگم چي شده

اصلا حوصله شوخي ندارم برو كنار

كجا ميري؟؟

ميرم بخوابم

پس من چي؟

خوب تو هم برو بگير بخواب.

پس خبرم چي؟؟

اونم بگير بغلت با هاش بخواب.. راحتم بذار مينا

باشه اما بعد نگي چرا بهم نگفتي ها..

باشه نميگم...

هنوز تازه داشت چرتم ميگرفت كه با صداي زنگ تلفن از جا پريدم...

سلام دخترم

سلام مامان شماييد؟

آره. خواب بودي؟

آره يه كم

چرا باز ناراحتي؟؟

ناراحت؟

آره حالا كه بايد شاد باشي..

چرا شاد؟

مگه مينا بهت نگفت؟؟

چي رو؟

اي بابا از دست مينا گفتم بهت بگه..

چي رو ميخواسته بگه؟؟؟

با انتقاليت موافقت شده بهار.. ميياي مشهد...

الو.... الوو.... بهاره... بهاره

نميدونستم چيزي كه ميشنوم حقيقت داشت يا نه.. اما هر چي بود بعد از يكسال و نيم خنده رو مهمونه لبام كرده بود

با بچه هايه خوابگاه يكي يكي خدا حافظي كردم و نوبت به مينا رسيد...

مينا خيلي دوست دارم.. حلالم كن

منم بهار هيچوقت فراموشت نميكنم

منم مينا

برا منم دعا كن ....

حتما غصه نخور توكلت به خدا....

حالا ديگه واسه رفتن به دانشگاه بي تابي ميكردم. روز و شب ميشمردم...خيلي خوشحال بودم اما اميرو چي جوري با خبر ميكردم؟؟ هر چي واسش ميل ميزدم جواب نميداد.. يه ذره دل نگرون شدم اما بعد به ياده حرفه آخرش افتادم كه ميگفت: بهاره.. من ديگه نمييام شبكه بدونه تو ديگه چيزي رو نميخوام.....

بالا خره اون روزي رو كه انتظارشو ميكشيدم به سر اومد.. همون روزي كه هميشه با امير براش بي تابي ميكرديم....

اسباب و وسايلم رو بردم خوابگاهه مشهد...اونجا كلي از دوستايه دبيرستانم درس مي خوندن مخصوصا سارا..

ديگه تنها نبودم و خنده مهمونه لبام شده بود....

سارا...

بله

امير رو چه جوري پيدا كنم؟

مگه گم شده؟

نه! اما نميدونه من اومدم مشهد

خيلي خوبه يه سورپريزه با حال..

ميگي پيداش ميكنم؟؟

هم آره هم نه..

يعني چي؟

يعني اينكه ممكنه از درسش هنوز مونده باشه كه حتما پيداش ميكني... ممكن هم هست درسش تموم شده باشه كه اون وقت بايد بگردي دنبالش

آره سارا راست ميگي...فكر كنم بايد درسش تموم شده باشه.... به حتم درسش تموم شده...

خوب پس بايد بگردي دنبالش..

اما چه جوري؟؟ كجا؟؟؟

خوب از طريقه دوستاش.... دوستاشو ميشناسي؟

يكي شونو آره.... اسمش علي بود

خوبه كه.. اما يه چيز

چي؟

اگه اونم درسشو تموم كرده باشه چي؟؟

نه.. علي با امير دوست بود اما يكي دو سال از امير عقب تر بود...

آهان پس خوبه... اگه اميرو پيدا نكردي بايد بري پيشه علي..

راستي نگفتي فاميله علي چي بود؟؟

علي سجادي..

خوبه پس بخواب كه فردا خواب نموني..

باشه

شب بخير

شب بخير...

تويه دانشگاه چشام هر روز دنباله امير بود........

چشات در نياد بهار...

چي كار كنم سارا؟ دارم دنباله عشقم ميگردم

ميگم بي فايده ست الان دو هفته ست كه كارت شده اين. بايد بريم دنباله علي... امير انگار درسش تموم شده

آره فكر كنم بايد همين كارو بكنم....

دو روز با سارا دنباله علي گشتيم و آخر سر متوجه شديم كه علي سه شنبه به بعد كلاس داره....

امروز چند شنبه ست سارا؟؟

يكشنبه..

واي تا سه شنبه من ميميرم

نه دختر نميميري... مردي با من..

اين سه روز برام سه سال كه نه سه قرن گذشت... علي ميدونست امير الان كجاست و تنها كسي بود كه مي تونست منو به عشقم برسونه...

روز سه شنبه بعد از اون همه اضطراب از راه رسيد..........

آقاي علي سجادي؟؟

بله بفرماييد..

سلام

سلام خانوم. امري داشتيد؟؟

بله ببخشيد شما از امير خبر داريد. ميخواستم اگه ميشه آدرس محل كارشو يا هر جايي كه بتونم ببينمش رو به من بدين..

ببخشيد خانوم راجع به كي دارين حرف ميزنين؟؟

امير. دوستتون...

من به نام امير دوست زياد دارم.. كدومشون؟؟

امير نامدار

امير نامدار؟؟؟ من نميشناسمش خانوم ببخشيد...

كجا آقا؟؟ واستين.... خواهش ميكنم... التماس ميكنم... من ميدونم كه شما اميره منو ميشناسين.... به پاتون مييوفتم....بهم بگين اميرم كجاست..

امير رو ميخواين چي كار؟ با هاش چي كار دارين؟؟

علي آقا .. من بهارم....امير راجع به من فقط به شما چيزي گفته بود.. يادتونه؟

بهار.... بله يادمه

خوب پس.. تو رو خدا بهم بگين اميرم كجاست؟؟

نميتونم

چرا؟؟؟

اينقدر سوال پيچم نكنين....

آخه چرا؟ چرا بهم نميگين اميرم كجاست؟؟ ازتون خواهش ميكنم.... التماس ميكنم.. منو ببرين پيشش...

باشه... پس بياين دنبالم...

كجا داريم ميريم؟؟

بايد با ماشين بريم دوره...

سواره ماشينه علي شدم... ماشين حركت كرد ... شهر رو زيره پا گذاشت و از اون خارج شد....

محل كار امير خارج شهره؟؟

بله..

چي كار ميكنه؟؟

خودتون ميبينيد...

اينجا پايان خط است.... برايه آن دنيا چه آورده اي؟؟؟

اين جا كجاست علي آقا؟؟؟ چرا منو اينجا آوردين؟؟؟؟ امير تو قبرستون چي كار ميكنه؟.....

دنبالم بياين...

دلم بهم ميگفت چي شده اما نميخواستم باور كنم....

خيابان 42 ... قطعه ي 1892....

بيا بهار....بيا ببين اميرتو... بيا... اينم اميرت.... ببين.. به عكسش نگاه كن.... حيف اون برايه خاك... حيف...

باورت نميشه بهار؟....درسته...منم با اينكه 9 ماه از مرگش ميگذره هنوز باورم نميشه..... اما نگاه كن... خودشه... اين همون اميرته...و تو اونو كشتي... تو بهار... تو..

پاهام شل شده بود.... نميدونستم علي چي ميگه.... فقط خيره شده بودم به عكسش و به قبرش...

تو امير رو كشتي بهار.... تو كشتي... اون به خاطره تو خودشو كشت..... حالا اومدي چي بگي؟؟؟ اومدي عذابشو بيشتر كني؟؟؟

نه .. نه... اين حقيقت نداره.... من اونو نكشتم.... من عاشقش بودم.... فقط همين.... آخه بهم بگين اين گناهه؟؟؟

ببين امير... منم بهار... اومدم پيشت... نزدم زيره قولم... پاشو اميرم...... پاشو....... جوابمو بده امير......جوابمو بده.........

چهار سال از مرگ اميرم ميگذره . بيشتره وقتا مييام سره قبرش و تا ساعتها با هاش درد و دل ميكنم.. انگار كه با يه آدم زنده دارم حرف ميزنم....انگار امير رو به روم نشسته و به حرفام گوش ميده...

حالا ميفهمم كه چي ميگفت..... هميشه ميگفت:

بهاره.. من ميدونم خيلي عمر نميكنم.

امير اين چه حرفيه؟؟

راست ميگم... فكر ميكنم خيلي زود ميرم پيشه خدا..

امير ميخواي با اين حرفات داغونم كني؟؟

نه بهارم....فقط ميخوام بهت بگم هر وقت اومدي سر قبرم يه دونه رز سرخ برام بياري.... خودت كه ميدوني من عاشق رز سرخم....

و باز بغض راه گلويم را فشرد و بر رويه قبر عشقم سر گذاشتم و گريستم و گريستم.....

چه خبر شده؟؟

نميدونم انگار تصادف شده...

كسي هم كشته شده؟؟؟

آره ميگن يه دختره جوونه....

مگه چي شده بوده؟؟

ميگن سرعتش زياد بوده پرت شده تو دره...

واي خدايه بزرگ حيف جوونيش...

خيابان 78..... قطعه ي 4592....

مرد و زن در اطراف قبر حلقه زده اند و ميگريند...

اگر خوب بنگري بر رويه قبر بهار نوشته شده بود:

مي آيم به پيشت از اين زندان غم

آري اين دنيا برايه ما مكان ديداره تازه نبود

ميعاد گاه ما پيشه خداست

پس در گور به انتظارت نشسته ام

بيش از اين منتظرم نگذار....

و در آن سوي قبرستان دو كبوتر سفيد رنگ بر روي شاخه ي درخت بي توجه به اطراف سر در آغوش يكديگر نهاده و آرميده اند.... كسي چه ميداند؟ شايد اين دو كبوتر همان دو عاشق داستان من باشند.......

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
ASL PLS...

پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟          

دختر: سلام. خواهش مي کنم.?asl pls

 

پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟ 

دختر‌: تهران/نازنين/۲۲

 

پسر: اِ اِ اِ  چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.

 

دختر: مرسي!شما مجردين؟ 

پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟

 

دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟

 

پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه  MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟

 

دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

 

پسر: wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم. 

 

دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟

 

پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟

 

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟

 

پسر: خيابون دربند. شما چي؟

 

دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟

 

پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟

 

دختر: اسم فاميلي شما چيه؟

 

پسر: من؟ حسيني! چطور؟

 

دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟

 

پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين...........

 

دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!

 

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!

 

دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي

 

پسر: باشه عمه ملوک! باي......

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
رفاقت...

چرا بسربچه سر چهار راه هيچ وقت نيلوفر نمي فروشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخي را به شدت غمگين ديدم

علت را پرسيدم. ؟

گفت: دلم گرفته

گفتم: از چه کسي؟

گفت: از يک دوست

گفتم: کدام دوست؟

گفت: گل نيلوفر را مي گويم

کمي با دقت نگريستم و ساقه رونده نيلوفر را به دور ساقه آن ديدم.گفتم: چون نيلوفر به دور ساقه ات پيچيده و بالا رفته ناراحتي؟

گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بيايد. اما همينکه قدش از من بلندتر شد، نرده هاي آهني باغ را به من ترجيح داد و به دور آنها پيچيد

خيلي عصباني شدم، چقدر از نيلوفر بدم آمده بود، ناخودآگاه کمر خم کردم تا نيلوفر قدرناشناس را از ريشه در بياورم

اما ناگهان گل سرخ خاري به شدت در دستانم فرو کرد و گفت: شرط مهمان نوازي نبود، اما به هر حال نيلوفر دوست من است

و من تازه فهميدم که چرا پسربچه گل فروش سر چهارراه، هميشه دسته هاي گل سرخ در دست دارد و هيچ وقت نيلوفر نمي فروشد

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
خیلی تنهام...(داستان)

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه ا‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

 براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». 

 حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی  خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

 

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
هیچ کس نیست....

يه روز تو آخرين روزای پاييز دوباره يه ضربه محکم می آد ... نه ديگه نمی تونم .

می شکنم جلو همه ی آدمايی که چندين ساله خودمو محکم نشون دادم هر

چی سعی می کنم اين دفعم لبخند مضحکمم و بزنم نمی شه ! بايد اين تصور

از بين بره که من ....

داد می زنم ٬همين ! ولی اين اشکای لعنتی ...

احساس بی کسی هيچ کس نبود نفسم بالا نمی آد  هيچ کس نيست بگم

چه مرگمه ٬ هيچ کس ....

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
رسم دنیا ...

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی ! وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری. تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی ! وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد. تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی ! وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد. تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی ! وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری. تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی ! وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد. تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ! وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد. تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی ! وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد. تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی ! وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت. تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی ! وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره. تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ! وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد. تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه ! وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت. تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره ! وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری ! وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد. تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده ! وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه). تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه !) وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد). تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی ! وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود. تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی ! وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد. تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی ! وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد. تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی !!) وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !! وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد. تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم ! وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت. تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی ! وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد. تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن ! وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد. تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفا ً!! وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه. تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی !! وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد. تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده !!" وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه. تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی !! وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت. تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی !! و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد . اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريقش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر... هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
سفر سیاحتی آخرت با اقامت دائم

j سفرزیارتی سیاحتی و همیشگی آخرت Q

مشخصات مسافر :

نام:انسان                                    نام خانوادگی: آدمی زاد

لقب:اشرف مخلوقات                  نام پدر:آدم

نام مادر:حوا                          نژاد:خاکی

صادره از:دنیا                         ساکن:کهکشان راه شیری،منظومه شمسی، زمین

ساعت پرواز:هر وقت خدا بخواهد        مکان:بهشت... اگر نشد جهنم!

وسایل مورد نیاز:       

۱) ولایت ائمه اطهار                       2) اعمال صالح ، تقوا ،ایمان

3) انجام واجبات و ترک محرمات               4)امر به معروف و نهی از منکر

 5) دعای خیر والدین و مؤمنین                6)نماز اول وقت

  7)دو متر پارچه سفید

توجه:

۱. خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید .
2. توجه داشته باشید که آوردن ثروت و مقام و ماشین به داخل فرودگاه اکیدا ممنوع است.
3. حتما قبل از حرکت به بستگان خود تذکر دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین و مراسمهای پر خرج و ... خود داری نمایند .
4. جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان ، فقرا و مستضعفان تقسیم نمایید .
5. از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس ، غیبت ، تهمت و ... خودداری نمایید .

برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن مجید و سنت پیامبر(ص) مراجعه نمایید

تذکرات:

تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی.رایگان.مستقیم و بدون وقت قبلی است

در صورتی که قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید:
(86 سوره بقره)(۴۵ سوره نسا) (۲۹ سوره توبه) (۵۵ سوره اعراف) (۲و۳ سوره طلاق)

امیدواریم سفر آسوده ای را درپیش داشته باشید

سرپرست کاروان:حضرت عزرائیل

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
گفتگو با حافظ...

نيمه شبِ پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم كجا روي تو گفتا خودم ندانم
گفتم بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟ گفت در بند بي خيالي
گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟
گفتا كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد
گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد
گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟
گفتا شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده
گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده
گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون ؟
گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش
گفتا : خريد قسطي تلوزيون به جايش
گفتم: بگو ز ساقي حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل
گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور
گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دي
گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقي
گفتا كه جاي خود را داده به فاكس رقي
گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره
گفتابه جاي هد هد،ديش است وماهواره
گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا به پست داده آورد يا نياورد‌ ؟
گفتم بگو ز مشكِ آهوي دشت زنگي
گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان
گفتا نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي !!!

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
روزمره یه عاشق...

سلام به تمامی عاشقا...

سلام به تموم اونايی که قلبشون واسه عشقشون ميتپه...

و سلام به تمام معشوق های دنيا و يه سلام مخصوص که توی گلبرگ های  گل سرخ می پيچم و اون رو به غريبه خودم تقديم ميکنم...

ميخوام از اين به بعد تمام اتفاقاتی که در روز واسه اين دل عاشقم می افته رو واستون تعريف کنم...

تمام اتفاقاتی که مربوط به تک نوازنده عشقم ميشه....

اما بگم از ديروز....

بعد يه مدت تعطيلی واسه امتحانات . رفتم سر کلاس...

طبق معمول تنها کسی که اونجا منو واسه خودم می خواد (مهسا) به گرمی استقبال کرد بعد اينکه يه خورد حرف زديم دبير شيمی اومد و وارد کلاس شد و نمرات درخشان  بچه ها رو داد دستشون...

                                   شيمی  18.5

خوب بد نبود آخه با اون وضعيت درس خوندن (دايي و خانواده اش از سوئد اومده بودن ايران) ( درد عاشقی هم که از همه بدتر) سخته!

اين 2 ساعت گذشت دبير شيمی درس  داد و من هم نامردی نکردم و حتی يک کلمه گوش ندادم...

حواسم نبود اصلا"....همش به اين فکر ميکردم که غريبه کجاست و چرا چند روزيه نيومده؟!و من به اين رفيق قديمی و نامردی که دست از سرم بر نمی داره و به قول معروف  عين پختک افتاده روی روی زندگی ما چی بگم؟!

از اون طرف مهسا هم رگ مردم آزاريش اومده بود و همش مرضيه (افسانه) رو اذيت می کرد.

خلاصه اين چند ساعت يا تو فکر بودم يا داشتم ميخنديدم....

بعد از رفتن دبير طبق معمول شروع کردم واسه همکلاسي ها داستان و متن های احساسي و عاشقونه خوندن ....

دوباره دبير شيمی اومد  که درس بده.... و باز هم همچنان در فکر و خيال بودم و گاهی هم کاريکاتور می کشيدم....

ساعت آخر دبير زيست وارد کلاس شد....

خانمی فوق العاده جدی و بد اخلاق و سخت گير...

وای... نمرات درخشان ترِ زيست که بيشتر بچه ها رو بيشترعصبانی ميکرد...

فاجعه پيش اومده بود......

نمره زيست درس مورد علاقه من  :   15

خوب راستش اصلا" راضی نبودم اما ميدونستم که نمره خوبی نميگيرم.

آخه شب امتحان همون رفيق نامرد ِ قديمی بين منو غريبه مشکل انداخته بود!و من از غصه زياد امتحانی رو که مطمئن بودم  نمره عالی می گيرم و اصلا" نخونده بودم... (خدا ازت نگذره)

به هر حال بين گروه 4 نفری مون از همه بالا تر شده بودم و جای شکر داشت...

وقت رفتن شد و با مهسا و نگين راه افتاديم...

هوا سرد بود و بارون به شدت ميباريد....

اين جا بود که عاشقی دوباره کار دستم داد و به ياد عشقم راه طولانی تری و انتخاب کردم و زير بارون  تو اون سرما اونقدر راه رفتم که وقتی رسيدم خونه موش آب کشيده شده بودم...(اينم بگم که به نگين و مهسا پيشنهاد دادم که بريم پارک قدم بزنيم اما مخالفت کردن وگفتن ديوونه که منم در جواب گفتم ديوونه ام ديوونه غريبه!)

 سرما نخورم خوبه...

بعدش هم که با مائده رفيق و همکار عزيزم صحبت کردم و قرار شد که بعدظهرهمديگر رو ببينيم...

نشسته بودم و فيلم عروسی يه دوست رو آماده ميکردم که مادرجونم صدام کرد و گفت داره برف مياد....

 

وقتی برف و ديدم اولين فکری که به ذهنم رسيد اين بود که برم چند تا کارت اينترنت 10 ساعته بگيرم که اگه مثل پارسال حدود 2 هفته همه جا تعطيل بود ديگه واسه کارت تو اون وضعيت برف و راه بندون دربه در نشم...

رفتم بيرون و 3 تا کارت گرفتم و چند تا برنامه کامپيوتر و برگشتم...

وقتی اومدم مائده اومده بود بنابراين دوباره باهم رفتيم بيرون. برف همونجوری می باريد..

رفتيم روسری فروشی ها رو نگاه کرديم و چيزی خوشمون نيومد.

داشتيم بر ميگشتيم هم مثل 2 تا ديوونه تو اون برف و سرما بدون چتر و هيچی نفری يه بستنی دست گرفته بوديم و به ديوونگی و عاشقیِ خودمون ميخنديديم...

اومديم خونه و کار هامون رو راست و ريست کرديم و مائده رفت خونشون...

(اينم بگم قرار بود برم Nero بگيرم اما انقدر هواسم پرت شد به جاش photo shop  گرفتم بعد مجبور شدم دوباره برم برنامه بگيرم. به قول ماندانا عاشقيه ديگه)

راستی امتحان دين و زندگيم رو هم  شدم   15.75 البته از 16 نمره.

خوب اين از زندگی روز مره يه عاشق ...

داشته باشيد تا قسمت های بعدی....

                                           عاشق باشيد تا بينهايت

                                                           مانيا عاشق

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس...

با عجله وارد فروشگاه شدم. با ديدن آن همه جمعيت شوكه شدم. كريسمس نزديك بود و همه براي خريد آنجا آمده بودند. با عجله از بين شلوغي به طرف بخش اسباب بازي ها رفتم. دنبال يك عروسك قشنگ براي نوه كوچكم مي گشتم. مي خواستم براي كريسمس، گران ترين عروسك فروشگاه را برايش بخرم. در حالي كه برچسب قيمت عروسك ها را مي خواندم، پسر بچه ي كوچكي را ديدم كه حدود 5 سال داشت. پسر عروسك زيبايي را آرام در بغل گرفته بود و موهايش را نوازش مي كرد. در اين فكر بودم كه اين عروسك را براي چه كسي مي خواهد؛ چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازي هاي مثل ماشين و هواپيما علاقه مند هستند.

پسر پيش خانمي رفت و گفت: «عمه جان، مطمئني كه پول ما براي خريد اين عروسك كم است؟»

عمه اش (در حالي كه خسته و بي حوصله بود) جواب داد:

«گفتم كه، پولمان كم است.» سپس به پسر بجه گفت كه همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد. پسر عروسك را در آغوش گرفته بود و دلش نمي آمد، آن را برگرداند.

با دو دلي پيش او رفتم و پرسيدم: «پسر جان، اين عروسك را براي چه كسي مي خواهي؟»

جواب داد: «من و خواهرم چند بار اين جا آمده ايم. خواهرم اين عروسك را خيلي دوست داشت و هميشه آرزو مي كرد كه شب كريسمس بابانوئل اين را برايش بياورد.»

به او گفتم: «خوب، شايد بابانوئل اين كار را بكند.»

پسر گفت: نه، بابانوئل نمي تواند به جايي كه خواهرم رفته، برود. من بايد عروسك را به ماردم بدهم تا برايش ببرد.»

از او پرسيدم كه خواهرش كجاست؟ به من نگاهي كرد و با چشماني پر از اشك جواب داد: «او پيش خدا رفته. پدر مي گويد كه مامان هم مي خواهد پيش او برود تا تنها نباشد.»

انگار قلبم از تپيدن ايستاد! پسر ادامه داد:«من به پدرم گفتم از مامان بخواهد كه تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.» بعد عكس خودش را به من نشان داد و گفت:  «اين عكسم را هم به مامان مي دهم تا آنجا فراموشم نكنند، من مامان را خيلي دوست دارم ولي پدر مي گويد كه خواهرم آنجا تنهاست و غصه مي خورد.»

پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهاي عروسك را نوازش كرد. طوري كه پسر متوجه نشود دست به جيبم بردم و يك مشت اسكناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: «مي خواهي يك بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد كافي باشد؟»

او با بي ميلي پولهايش را به من داد و گفت: «فكر نمي كنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولي هنوز خيلي كم است.»

من شروع به شمردن پول هايش كردم. بعد به او گفتم: «اين پولها كه خيلي زياد است، حتما مي تواني عروسك را بخري!»

پسر با شادي گفت: «آه خدايا متشكرم كه دعاي مرا شنيدي!»

بعد رو به من كرد و گفت: من دلم مي خواست كه براي مادرم يك گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلي دوست دارد، آيا با اين پول كه خدا برايم فرستاده، مي توانم گل هم بخرم؟»

اشك از چشمانم سرازير شد، بدون آن كه به او نگاه كنم، گفتم: «بله عزيزم، مي تواني هرچه قدر كه دوست د اري براي مادرت گل بخري.»

چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغي جمعيت خودم را پنهان كردم.

فكر آن پسر حتي كي لحظه از ذهنم دور نمي شد. ناگهان ياد خبري افتادم كه هفته پيش در روزنامه خوانده بودم: «كاميوني با يك مادر و دختر تصادف كرد. دختر درجا كشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است.»

فرداي آن روز به بيمارستان رفتم تا خبري بدست آورم. پرستار بخش، خبر ناگواري به من داد: «زن جوان ديشب از دنيا رفت.»

اصلا نمي دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط مي شود يا نه.

حس عجيبي داشتم. بي هيچ دليلي به كليسا رفتم. در مجلس ترحيم كليسا،

تابوتي گذاشته بودند كه رويش

 يك عروسك، يك شاخه گل رز سفيد و يك عكس بود....

منبع:کفشهای غمگین عشق

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
رویا...

 

I had e dream

 

 

تصوري داشتم ...

 

 

I dreamed I was walking along the beach with God.

 

 

خيال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم مي زنم

 

 

Across the sky flashed scenes from my life.

 

 

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

 

 

For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand;

 

 

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

 

 

One belonging to me, and the other to God.

 

 

يکي متعلق به من و ديگري به خدا

 

 

When the last scene of my life flashed before me.

 

 

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

 

 

I looked back at the footprints in the sand.

 

 

به جاي پا روي شن نگاه کردم

 

 

I noticed that many times along the path of y life there was

 

only one set of foot prints.

 

 

ديدم که چندين زمان در زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

 

 

I also noticed that it happened at very lowest and saddest times

 

in my life.

 

 

دريافتم که اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

 

 

This really bothered me so I questioned God about it.

 

براي رفع ابهامم از خدا سوال کردم.

 

 

"God, you said that once I decided to follow you.

 

You'd walk with me all the way."

 

 

خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

 

 

But I have noticed that during the most troublesome times in

 

my life, there is only one set of footprint.

 

 

ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

 

 

I don't understand why when I needed you most

 

 you would leave me.

 

 

چرا در زماني که بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي

 

 

God replied, "My precious, precious child"

 

 

خدا فرمود: فرزند عزيزم

 

 

I love you, and I would never leave you.

 

 

تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

 

 

During your times of trial and suffering,

 

 when you see only one set of footprints

 

 

در مواقع سخت اگر يک جاي پا مي بيني

 

 

It was then that I carried you.

 

 

در آن لحظات تو را بدوش کشيدم.

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
یه داستان قشنگ....
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته

بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می

کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش

من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من

رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من

عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

............

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست

که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته

بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به

من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من

نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

.......

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم  خورده،اون نمی خواد با من بیاد."

من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون

برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به

جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش

و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش

متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من

گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

........

یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ

التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود

تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی

کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و

کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم

گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

......

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من

دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که

عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل

از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.

می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

.....

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش

می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر

خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این

موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه

که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی

دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

.......ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه!

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
میمیرم برات ...

 میمیرم برات نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات...

رفتی از برم تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات....

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات ....میمیرم برات.......

نمی خوام بیای .....

نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی...

نمیخوام ازت ....نمیخوام مث یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی...

برو تا تو بزرگی که میخوام فقط آرزوم بشی....

<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

سلام

سلام به همهء اونایی که میان و به دلتنگیام گوش میدن و سلام به همه اونایی که نمیان

اومدم دوباره بگم .... از همه چیزای تلخ ..... از نامردیها... از سنگ بودن آدما... از بی معرفتی ها....

از دلتنگی های خودم که واسه همه بی ارزش و مثل یه داستان و رمان میمونه

اون نوشته بالا یه ترانه هست یه ترانه دوست داشتنی از یه دوست...

موزیک این کلبه هم همین ترانه هستش....

اسمشه میمیرم برات !

واقعا" یه آدم چه قدر زیبا میتونه این جوری با سادگی احساسشو بگه!!!

واقعا" نمی دونم چرا میام مینویسم ....

آخه نه دلگرمی نه چیزی که منو مشتاق نوشتن کنه نه هیچ نظر و انتقادی اینجا نیست....

یه زمونی هم که به امید نظرات یه مسافر میومدم و الان همونم .....

بگذریم ...

انقد دلم واسه پدر بزرگم تنگ شده.... (فوت کرده)

دلم میخواد بیاد به خوابم  .... بغلش کنم و تو بغلش اشک بریزم بگم خیلی دلم واست تنگ شده!

دلم میخواد بهش بگم منم ببر پیش خودت !بهش بگم دیگه خسته شدم از این دنیا از آدمای خودخواه و خونسردش!

از این همه فاصله و دوری از این همه نامردی و نامهربونی....

کاش اینجا نبودم تو این دنیا نبودم.کاش هرگز نمیدیدمش....

و هزار تا کاشکی دیگه....

نمی دونم چرا نمی تونم همه چی رو بگم بهت....

گل و گلدون بهونست بادو بارون بهونست

اگه میگم برات از دل خستم بهونست که بگم..............

دیگه نمیتونم بنویسم

فعلا"

 

 

 

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
یاهو داره جمع میشه
سلام حالتون خوبه؟  

من دیگه نگم چطوریم ! بدتر شدم که بهتر نشدم!

وای .....................شنیدین تا چند ماه دیگه یاهو و گوگل جمع می شه؟ 

باورم نمیشه ! یعنی دیگه نمیتونم دوستام . رفیقام . آریانم . اونایی که دوسشون دارمو ببینمو باهاشون صحبت کنم ؟!

یعنی واقعا" دیگه همون ارتباط ایمیلی که با علی داشتم هم قطع میشه؟

یعنی واقعا تمام دوستامو از دست میدم؟! یعنی از آریانم بیشتر از این دور میشم؟!

آخه چرا!؟؟!!!؟؟!!؟!؟!؟!

من به امید آریانم زندم! به امید ایمیل های علی ! به امید صحبت با غریبه ! به امید صحبت با طرفدارای آریان ! به امید گروه های طرفدار آریان !

اگه از اینا دور شم به چی امید داشته باشم؟

چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد می شیم؟

واسه راه همدیگه خواسته نخواسته سد میشیم؟

جای مرحم روی زخم عاشقا نمک میشیم ؟!

آخه چرا ؟ چرا؟! چرا؟!!!!!!!!!

وای .... خدا.......چرا هیچکی به حرف ما به دلتنگیامون گوش نمیده؟!

میگن چی میتونیم انجام بدیم؟باید بمونیم تا جمع شه!جمع شد هم شد!!!!چقدر میتونین خونسرد باشین؟!

فرض  کنین یه بار میاین on بشید میبینید واسه همیشه از همه چیتون دور افتادید از زندگیتون ! الهه عشقتون ! تمام امیدتون ! دلایل زنده بودنتون!

خدایا باورم نمیشه!

دلم گرفته!خدایا ازم نگیرشون   ! یا این زندگی مزخرف و تمومش کن یا  کمک کن !!!

بچه ها بیاین پالتاک همه اونجا دور هم جمع میشیم!

www.paltalk.com اینم آدرسشه اول مسنجرش رو دانلود کنین بعدش ID بسازید و اونجا جمع شیم!

منتظرم !!!!

 

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
جرم ...

دستانم بوی گل می داد به جرم کندن گل مرا گرفتند اما هیچ کس فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم!!!

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
چی بگم؟

چي بگم وقتي که هيچ کس منو از من نمي فهمه حرفاي نگفتني رو جز به گفتن نميفهمه غم آدم ديدني نيست قصه ي شنيدني نيست بعضي حرفا رو بايد ديد بعضي حرفا گفتني نيست

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
بی لیاقت!!!!!
توي اين عشق و رفاقت نداشتي تو صداقت اي بي لياقت !!!
| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
شوخی و جدی
بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ مي زنند... و گنجشكها جدي جدي مي ميرند...

 آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شكنند...

 و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق مي شوم

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق چیست؟

به كودكي   گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. 

به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.

 به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.

 به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.

به عاشقي  گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي كشيد و سخت گريست

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 
یادته؟
یادته زدن شکستن دلمو

 پس زدن اشکای ناقابلمو

 وقت پروازم شکستن بالمو

مردم و هیشکی نپرسید حالمو

| $| نوشته شده در   توسط ماوی آریانی  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By 
Ghaleb sazan
All Rights Reserved